X
تبلیغات
کامران و هومن
مطالبی در مورد کامران و هومن و..........دیگر خواننده ها

سلام به همگی امیدوارم که حالتون خوب باشه .امروز بعد از یه مدت طولانی اومدم آپ کنم،البته خبر جدیدی از کامران و هومن ندارم،فکر میکنم همه ی طرفداراشون از مصاحبه های اخیرشون توtv persia

باخبر باشن.امروز می خوام یکم شعر و نوشته براتون بذارم .نظر یادتون نره.مرسی

؟

چرا دیگر... دل گرفتگی های خاکستریم،

سراغم نمی آیی...؟

چرا مرا تنها رها کردی...؟

برگرد!

چشم هایم را تنها مگذار!

من نگاهم بی تاب و بی قرار توست...

برگرد!

من گلویم، بغض را دوست ندارد...

من ، دلم برای گریه کردن تنگ شده...

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد. زرتشت

 

شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
------------ --------- --------- --------- --------- --------- -------

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت ولی آهسته می گویم خدایا بی اثر باشد

I have 3 friends!
SUN,MOON,YOU!
I want:
SUN for days,
MOON for nights,
BUT
YOU for always!

او مرده است در من و دیگر وجود او

از یاد رفته است.

در من تمام آنهمه شبها و روزها

بر باد رفته است...

.

.

.

دیگر برای دیدن او نیست بی گمان

کاین راه صعب را همه شب بر خود هموار می کنم ،

من...از قرار عهد نوجوانی خویش ، دیدار میکنم ...

 

سیب سرخی را به من بخشید و رفت

شاخه ی سبز دلم را چید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد

عاقبت بر عشق من خندید و رفت

****************************************************************

 

همه فکر می کنن عشق و عاشقی

خیلی چیز خوبیه

شایدم این طوری باشه

اما اگه کسی طعم مرگ آلود جدایی رو چشیده باشه

هیچ وقت حاظر نمی شه عشقو امتحان کنه

********************************حتی برای خنده

وقتی به چشمان دریاییت فکر می کنم خودم را بسان قایقی سرگشته و حیران بروی آب می بینم که موج موج تنش ترا فریاد می زند ای غزلواره ی دلتنگ به کجا می نگری که مرا اینگونه به ژرفای ٍخیالت میبری؟

********************************فداتون* .نظر بدین مرسی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 0:42 قبل از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

سلام به همگی امیدوارم که حسابی حالتون خوب باشه،امروز یه آهنگ از کامران و

هومن رو دیدم به اسم همدردی البته فقط دیدم که تو چندتا وبلاگ گذاشتن واسه

دانلود ،خودم که وقت نکردم گوش کنم!امیدوارم شما به جای من لذتشو ببرین

چند تا مطلب میذارم امیدوارم خوشتون بیاد.نظر یادتون نره لطفا!

داستان عاشقانه

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked
Why do you like me..? Why do you love me?
I can't tell the reason... but I really like you
You can't even tell me the reason... how can you say you like me?
How can you say you love me?

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد
چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟
دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم
تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟
چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

I really don't know the reason, but I can prove that I love U
Proof ? No! I want you to tell me the reason
Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,
because your voice is sweet,
because you are caring,
because you are loving,
because you are thoughtful,
because of your smile,

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم
ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي
باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،
صدات گرم و خواستنيه،
هميشه بهم اهميت ميدي،
دوست داشتني هستي،
با ملاحظه هستي،
بخاطر لبخندت،

The Girl felt very satisfied with the lover's answer
Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma
The Guy then placed a letter by her side
Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?
No! Therefore I cannot love you
Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you
Because of your smile, because of your movements that I love you
Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد
متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت
پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون
عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟
نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم
گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم
گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم
اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore
Does love need a reason?
NO! Therefore!!
I Still LOVE YOU...
True love never dies for it is lust that fades away
Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره
عشق دليل ميخواد؟
نه!معلومه كه نه!!
پس من هنوز هم عاشقتم
عشق واقعي هيچوقت نمي ميره
اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

Immature love says: "I love you because I need you"
Mature love says "I need you because I love you"
"Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays"

"عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم
"
ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم
"
سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه"

خسته ازهیاهوی روزمره دوباره به توپناه می آورم

تا شایدکمی ازخستگی های دلم رابه تاراج بگذارم.

آنگاه که گرمای نگاهت

درایوان انتظارچشمهای من ، باریدن گرفت

درهجوم ثانیه های با توبودن

تلنگری به ییلاق ذهن واردشد

که آری

بدون توچقدر زود پیر می شوم

********************************

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند

****************

 

چقدر سخت است منتظر کسی باشی که هیچ وقت فکر آمدن نیست


خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد

.********

****

جرج آلن: اگر كسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با كلماتی كه ناگفته می‌مانند، می‌شكنند

------------ --------- --------- --------- --------- ---------

**چیزی را که دوست داری به دست آور وگر نه مجبوری چیزی را که به دست می آوری دوست داشته باشی.
------------ --------- --------- --------- --------- ---------

 

بازی روزگار را نمی فهمم ! من تو را دوست دارم تو دیگری را....دیگری مرا ...وهمه ی ما تنهاییم.
در یک آشنایی دوستانه ما با هم دست دادیم

تو فقط دست دادی . . .

و من . . .

همه چیز از دست دادم . . .

هرکه میپرسه حالمو میگم همه چیز عالیه

هیچکی نمی دونه چقدر جای تو اینجا خالیه

اسمون پر از برف شده بود،ما توی یه جنگل بودیم؛ هرچه می گشتم تو رو کمتر پیدا می کردم ،صدات بود، هوات بود،به گوشم قصه هات

بود،انگار یه حس مبهمی بهم می گفت همین اطرافی ،نزدیک من!یادته اولین بار که دیدمت

چه جوری بغض کرده بودی!خیلی ساکت نگام میکردی ولی مطمئن بودم که دلت پر از

آشوبه،آره مدتها گذشت دیگه ندیدمت!تو رفتی و با خودت دلمو تو شهر جادویی عشق اسیر

کردی!گلهای یاسو یادته الان واسه خودشون خانومی شدن درست عین من!از احساسات

بنفشت واسم می گفتی،اون احساسات پاکی که یدونشو به دنیا نمیدم!چه زود بدون من قصد

سفر کردی و رفتی و دل خستمو تو این مسیر جاگذاشتی!کاش هیچ وقت اسیر اون

معصومیتت نمی شدم!کاش همون بار اول احساسمو واست می گفتم!ولی افسوس که تو رفتی

و دلمو واسه همیشه تنها گذاشتی الان دیگه هیچی واسم مهم نیست چون یاد گرفتم که مث

خودت مغرور باشم،البته مطمئنم که من هیچ وقت شبیه به تو نمی شم الان وقتی این اعتراف

نامه رو می خونی شاید فرسخ ها و حتی سالها ازم دور باشی ولی اینو بدون که من هیچ وقت

خاطره هاتو فراموش نمیکنم میدونم که یه روز واسه همیشه تنهام میذاری و میری ولی من بی صبرانه منتظرت می مونم!

حتی اگه دیدارمون به قیامت باشه!

 

تو این وبلاگ هر چیزی پیدا میشه فقط کافیه نظر بدین که چی بذاریم.مرسی آترا و آتوسا.

با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود

لحظه های دیدار تا ابد ساکن بود

اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت

غزل ناگفته به قلم رغبت داشت

گل من گوهر من

کاش اینجا بودی

جان من جوهر من

کاش اینجا بودی

کاش اینجا بودی

دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌
دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌دوستت‌دارم‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 10:57 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

با سلام به همگی

امروز نزدیک بود از تعجب شاخ در بیارم،تو یه سایت دیدم نوشتن آهنگ جدید کامران و هومن به اسم کیس کیس

تا اینجاش چیز عجیبی نبود،ولی وقتی آهنگو دانلود کردم،دیدم آهنگ مال تارکان که یه اهنگ ترکی نسبتا قدیمیه

که انقدر کامران و هومن بد خوندن،که ادم میگه مال تارکان یه چیز دیگس!البته هنوز شک دارم که اون دو همچین کاری

کرده باشن نمیدونم!!!

خب اینم جدیدترین خبری بود که از این دوتا داداش گل داشتم.راستی گروه ساسور و سیاوش قمیشی و گروه فارز قراره ماه آپریل

کنسرت داشته باشن اگه اطلاعات دیگه ای خواستین در مورد چگونگی نحوه ی خرید بلیت و بقیه ی چیزا تو نظرات بگید که راهنماییتون کنیم.

 

مرتضی گناهکار و سعید سرور و تاتو یه آهنگ جدید و عالی خوندن با نام با این آهنگ فاز بگیر.محسن چاوشی جدیدترین آهنگش یک روز هست که هنوز فکر نکنم به بازار اومده باشه فعلا تو اینترنت قابل دسترسیه.

آهنگ نیناش هم که ساسی مانکن که کلیپشم تو ماهواره میده بد نیست قشنگه

علی اصحابی هم یه آهنگ جدید خونده به اسم(عشق من)که اونم خوشگله

اي شب از رؤياي تو رنگين شده

سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش

شاديم بخشيده از اندوه بيش

همچو باراني كه شويد جسم خاك

هستيم زآلودگي ها كرده پاك

 

سفر بخير عزيزم خدا پشت و پناهت

بدون يكي نشسته هميشه چشم به راهت

به من نگو كه گريه تلخه شگون نداره

نگو بذار آسمون به جاي ما بباره

اون كه شكسته منم سرت سلامت عزيز

به ياد عشقمون باش تو فصل زرد پاييز

تو از طلوع صبحی تو شعر التماسم
غبار راه دورت نشسته رو لباسم

من از تن تو طردم خالی دست سردم
کوه نمک تو چشمات پاشیده روی دردم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

تو از مداری معلوم بنشین رو خاک قلبم
بیا به مقصد خود ببین چه پاکه قلبم
بیا که عاشق باشیم قلب شقایق باشیم
برای عمر رفته فکر دقایق باشیم

تو اعتبار کوهی تو دشت انتظارم
تو از هجوم موجی رو تن خشک و داغم
من از غرور دستات یه سایه بون کشیدم
رفتم تو خواب چشمات به آرزوم رسیدم

الهی غرورت حریم خونه باشه
تو باغ دل تو هزار جوونه باشه
هزار جوونه باشه

 

بي قرار تو أم و در دل تنگم گله هاست
آه بي تاب شدن عادت کم حوصله هاست
بي تو هر لحظه مرا بيم فرو ريختن است
مثل شهري که به روي گسل زلزله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستي و بين من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقي دارد؟
ديدنت آرزوي روز و شب گمشده هاست


چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكله تنها ييست

ببين مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشاييست
مرا در اوج مي خواهي؟ تماشا كن تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن

انصاري‌فرد:
تجربه وينگادا به كمك پرسپوليس مي‌آيد

فارس - عباس انصاري‌فرد پس از معرفي نلو وينگادا به عنوان سرمربي جديد پرسپوليس خاطرنشان كرد: اين مربي تجربيات خوبي دارد و با تيم‌هاي اماراتي و عربستاني آشنا است. اين موضوع مي‌تواند به پرسپوليس در ليگ قهرمانان آسيا كمك كند.
وي با اشاره به اين موضوع كه وينگادا در بازي مقابل استقلال روي نيمكت خواهد نشست،تاكيد كرد: ‌افشين پيرواني به عنوان دستيار اين مربي پرتغالي روي نيمكت خواهد نشست تا عدم آشنايي اين مربي را مرتفع كند.
مديرعامل پرسپوليس عنوان كرد: وينگادا روز دوشنبه قرارداد رسمي خود را با پرسپوليس منعقد خواهد كرد.
انصاري‌فرد اضافه كرد: برخلاف مطالب عنوان شده وينگادا از تيم ملي اردن اخراج نشده است. قرارداد اين مربي يك ماه قبل از بازي با سنگاپور به پايان رسيده بود. مسئولان فدراسيون فوتبال اردن بابت دو بازي مرحله مقدماتي جام ملت‌هاي آسيا به وينگادا 70 هزار دلار داده بودند.
مديرعامل باشگاه پرسپوليس اظهار داشت: هيچ بحراني در اين باشگاه وجود ندارد. عده‌اي هستند كه مي‌خواهند پرسپوليس نتيجه نگيرد و براي ما حاشيه مي‌سازند. ما در وضعيت بسيار خوبي به سر مي‌بريم و هيچ گونه مشكلي نداريم.
انصاري‌فرد با اشاره بر اينكه به جهاني شدن پرسپوليس فكر مي‌كنيم، تصريح كرد:‌ چندي پيش با موجي رئيس باشگاه يوونتوس صحبت كردم و به او گفتم دو بازيكن بزرگ مي‌خواهيم. آنها از اين پيشنهاد استقبال كردند و اين موضوع بازتاب خوبي در ايتاليا داشت.
وي ادامه داد: در ايتاليا، پرسپوليس را با يوونتوس مقايسه كردند و به ما گفتند بازيكناني تمايل دارند كه براي بازي در پرسپوليس به ايران بيايند.
انصاري‌فرد با تاكيد بر سازماندهي هواداران پرسپوليس يادآور شد: قصد داريم ليدرهاي باشگاه را سازماندهي كنيم. گاهي اوقات اتفاقاتي رخ مي‌دهد كه ناخوشايند است. به همين دليل قصد داريم به اين وضعيت رسيدگي كنيم.
انصاري‌فرد درباره اسپانسر پرسپوليس در ليگ قهرمانان آسيا گفت: با چند شركت صحبت كرده‌ايم و مزايده گذاشته‌ايم تا به بالاترين پيشنهاد پاسخ مثبت دهيم.

وي عنوان كرد: به احتمال بسيار فراوان از اين پس خودم به عنوان سخنگوي باشگاه پرسپوليس فعاليت خواهم كرد.

 

آلبوم علی اصحابی که قرار بود در اوایل آذر ماه پخش بشه ولی به دلیل مشکلاتی این البوم فعلا پخش نخواهد شد. الیاس شیرزاد برای این آلبوم زحمت بسیاری کشیده که گفته میشه با اومدن این البوم رکورد تمام البوم ها جابجا بشه .به احتمال فراوان اواسط بهمن ماه نوبت پخش آلبوم جدید علی اصحابی خواهد بود.

به شخصی که به هیچ کس اعتماد ندارد، اطمینان نداشته باش. (شکسپیر)

 

آلبرت انيشتين مي گويد: تنها يک سقوط است که جاذبه زمين مسئول آن نيست فرو

افتادن در عشق

**شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست داره، نه کسی که تو دوستش داری **
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- --------- --

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (کورش کبیر)
------------ --------- --------- --------- --------- --------- --------- ------

**
اختلاف زن و مرد در این است كه مردان همیشه آینده را می نگرنند وزنان گذشته را بخاطر می آورند.

 

. زن مخلوقی است كه عمیق تر میبیند و مرد مخلوقی است كه دورتر را میبیند.

**به پسران در کودکی شیر سگ دهید، شاید در بزرگی وفا بیاموزند. شکسپیر

تو این وبلاگ هر چیزی پیدا میشه فقط کافیه نظر بدین که چی بذاریم.مرسی آترا و آتوسا.

مرسی از نظرات خوشگلتون بدرود عزیزان

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

سلام سلام سلام خوبید خوشید ؟

چه خبرااااااااااااا

من که از صبح تا شب دارم دس می خونم.

اترا نیستم که اتوسا هستم.

بین خودمون بمونه اترا بچه درس خون نیست .همش توی اینترنت مشغول گشت و گذاره

وااااااااااااااای چقدر درس دارم بهتره که برم وااااااااااااای

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:47 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

خوشتون اومد؟نوش جونتون

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت 3:38 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

با سلام به همه ی شما عزیزان امروز می خوام کلی مطلب براتون بذارم؛طبق درخواست دوست

عزیزم مونا یه مطلب از مرتضی مودب پور نویسنده رو براتون می ذارم.

مرتضی مودب پور نویسندگی حرفه ای خود را حدودا" از سال 1378 آغاز كرد. در كارنامه هنری وی تا كنون چهار اثر به ثبت رسیده كه تمامی این آثار داستانی و در قالب رمان منتشر شده اند.

این چهار رمان به ترتیب عبارتند از: پریچهر، یاسمین، شیرین و یلدا.
شخصیت ها، موقعیت ها، پیش آمد ها و در كل قالب اصلی آثار مودب پور مشابه و شاید بتوان گفت كه هر اثر جدید كپی برداری از اثر قبلی است.
در اولین اثر یعنی پریچهر، راوی داستان(شخصیت اصلی)جوانی تحصیل كرده،دارای خلق و خویی طبیعی با شخصیتی جدی و از طبقه مرفه جامعه كنونی است.
همچنین نویسنده در اوایل داستان شخصیت دومی را با قالبی كمدی خلق می كند كه از لحاظ موقعیت و فضای داستانی شرایط نسبتا" یكسان و مشابهی با شخصیت اصلی داستان دارد. نویسنده با بهره گرفتن از كاراكتر كمدی در داستان لحظات درام و غم انگیز را به شكلی متعادل و قابل تحمل جلوه می دهد و حتی در بخشهایی از این كاراكتر برای گریز از بن بستهای به وجود آمده در اثر شاخه به شاخه شدن و از دست دادن موضوع استفاده كرده
دو شخصیت اصلی داستان با این خصوصیات كه به آن اشاره شد در قالب دو دوست كه رابطه فامیلی نیز با یكدیگر دارند در داستان ظاهر می شوند. رابطه دوستانه ای كه آنها را در جریان داستان بسیار به هم شبیه و نزدیك ساخته.
نویسنده این دو شخصیت را قبل از وقوع حوادث و وقایعی قرار می دهد كه در آینده ای نزدیك رخ خواهند داد.

در آغاز، داستان با ضرب آهنگ معمولی به مسائل حاشیه ای می پردازد تا اینكه سیل وقایع از راه می رسند و مسیر اصلی داستان مشخص می شود.

خط سیر داستان به صورت ماجرا های عاطفی و عاشقانه(كه درون مایه اصلی تمام آثار نویسنده است) برای شخصیت های اصلی و فرعی شكل می گیرد تا جایی كه برخورد اتفاقی شخصیت اصلی داستان با شخصیت محوری منجر به آشنایی می شود كه این آشنایی باب تازه ای را می گشاید كه همانا داستانی در دل داستان اصلی است.

این داستان خود شامل ماجرا ها و اتفاقاتی دیگری است، در فضایی متفاوت به صورت یك خاطره از گذشته ای دور كه توسط شخصیت جدید بازگو می شود. بیشترین مانور فكری نویسنده هم بر روی همین كاركتر صورت می گیرد و نام داستان ها نیز از این شخصیت گرفته می شود. مانند پریچهر، یاسمین و... .

سپس دو ماجرا آمیخته با هم وبا فراز و نشیب های فراوان ادامه می یابند كه در نهایت داستان با سرانجامی درام به پایان میرسد.
این مطالب ارائه دیدی كلی بود بر شخصیت ها و تا حدودی مسیر داستانی در رمان پریچهر.

اما بر استی اگر بخواهیم برای سه رمان دیگر اینچنین شرحی را بنویسیم در پایان كاری كاملا" مشابه را خواهیم داشت. زیرا همانطور كه اشاره شد نویسنده در آثار بعدی خود با كپی برداری از ساختار شخصیتی و موضوعی رمان پریچهر، كاری مشابه را ارائه می دهد. در این رمانها شخصیت ها با همان اخلاق ها و منشها تنها با تغییر نام و جابجایی نقش ها حضور دارند.
شاید نویسنده با توجه به فروش نسبتا" خوب اثر اول خود در بازار رمان ایرانی سعی به ادامه مسیر خود بدون هیچ تغییر و با همان سبك و سیاق را داشته. زیرا زمانی كه خوانده این نوع رمان به دنبال دومین اثر مودب پور رمان یاسمین را مطالعه می كند با محیط و چارچوبی مشابه اثر قبلی مواجه می شود كه تمام ساختارها مجددا" در آن تكرار می شود.

اما در رمان یاسمین اینطور به نظر می رسد كه نویسنده در این سبك داستان نویسی علی رقم تشابهات فراوان در حال طی مسیری تكاملی است .

فضاهایی طبیعی تر و نزدیك تر به واقعیت و همچنین وقایع نسبتا" معقول، برتری این اثر را بر داستان پریچهر ثابت می كند. می توان گفت نویسنده در این زمان به نقطه عطف داستان نویسی در سبك خود می رسد. و شاید هم همین دلایل باعث شد تا رمان یاسمین در بین پر فروش ترین رمان های ایرانی سال 80 قرار گیرد.

اما این روند تكاملی و پیشرفت چندان ادامه دار نیست. چنانكه در اثر سوم نویسنده یعنی شیرین شاهد اثری با قالب و ساختاری مشابه آثار قبل هستیم كه فاقد نوآوری ها و جذابیت هایی است كه یك اثر تكراری را تبدیل به اثری خواندی می كند.

شیرین داستانی است با همان شخصیت ها و موقعیت ها كه این بار از دنیای واقعی پیرامون ما فاصله می گیرد و به مسائل ماوراءالطبیعه می پردازد. مسائلی كه مودب پور در مقدمه كتاب به رویایی و غیر واقعی بودن آنها اعتراف كرده و غیر مستقیم اثر را صرفا" سرگرم كننده معرفی می كند.

اما نویسنده تا جایی در آمیختن مسائل حقیقی و تخیلی افراط می كند كه داستان را رمز آمیز و خواننده را دچار سردرگمی می كند.

در نهایت داستان بدون هیچ حرفی برای گفتن در همان بعد تخیلی به پایان می رسد.

به طور كلی باید گفت هیچ یك از آثار بررسی شده در پی هدف یا روشن ساختن مسئله ای نیست. پرداختن به موضوعات كلیشه ای و بی هدف و تأكید بر آنها در سه رمان پیاپی دلیلی نمی تواند داشته باشد جز جلب بازار و برآورده كردن نظر خوانندگانی كه از رمان انتظاری اینگونه دارند.

اما با توجه به استقبال كم خوانندگان از رمان شیرین بر خود نویسنده نیز این نكته آشكار شد كه كش دار كردن بیهوده مجموعه چند داستان در صورتی كه فاقد ارزش ها و خلاقیت ها باشند بی فایده بوده و منجر به شكست خواهد شد.

لذا این بار نویسنده در اثر آخر خود یعنی یلدا سعی می كند موضوعی مشخص و هدفدار را دنبال كرده و از ادامه دادن به داستانهایی كه صرفا" جنبه سرگرمی دارند و در پایان نیز هیچ چیز نصیب خواننده نمی كنند پرهیز كند.

در رمان یلدا نویسنده داستان را به سمت پدیده ایدز سوق می دهد و با هدف مشخصی به طرح موضوع می پردازد.

به طور كلی یكی از توانایی های مودب پور قدرت برقراری ارتباط با مخاطب و بویژه نسل امروز است. نثر روان و عامیانه(قالب نثر تمام آثار نویسنده) كه در داستان نویسی امروزی كمتر رواج دارد سبب شده تا خواننده نزدیكی بیشتری با داستان حس كند.

به دلیل اینكه راوی خود شخصیت اول داستان را بر عهده دارد، خود بخود خواننده نیز در هنگام مطالعه اثر، در قالب شخصیتی او قرار گرفته و حوادث و اتفاقاتی كه برای این كاركتر روی می دهد خواننده را در برخورد مستقیم با ماجرا قرار می دهد.

به همین علت و با توجه به موضوع داستان(پدیده ایدز)با این لحن هشدار نسل امروز بهتر و دقیق تر در جریان مسئله قرار گرفته و به عمق فاجعه پی می برد.

همچنین از دیگر ویژگی های اثر می توان به مطرح كردن برخی ناهنجاری های اجتماعی توسط نویسنده اشاره كرد كه به شكلی رك و بدون پرده به خوبی انجام گرفته است.

من خورشید می خواهم.......

برایم ماه کافی نیست/ من خورشید می خواهم

و عشقت را نه با شک بلکه بی تردید می خواهم

میان عشق و نفرت مانده ام/ اری قبول اما

برای حذف نفرت هم کمی امید می خواهم

میان این دو راهی لحظه هایم یک به یک پزمرد

تو را گر لحظه هایم را کنی تجدید می خواهم

برایم مبهمی چون ماه در پشت نقاب ابر

تو را همواره روشن .. تا ابد خورشید می خواهم

راستی گروه ساسور یه آهنگ فوق العاده خوندن به اسم میمیرم که پیشنهاد میکنم دوستداران موزیک از دستش

ندن!

از ساعت متنفرم از این اختراع عجیب بشر که جای خالی حضور تو رو به رخ دلتنگی های من می کشه!

بمان با من که من بی تو صدای خسته در بادم،در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم،نمی دانم چرا غم ها نمی دانند که من سلطان غم هایم،بیا با من که من تنهای تنهایم!!

سکوت سرد فاصله ها تنم را می لرزاند،وقتی به نبودنت فکر می کنم،می سوزم به یاد روزهایی که بودنت را نفهمیدم.

جز من اگرت عاشق شیداست ،بگو

ور میل دلت به جانب ماست ،بگو

ور هیچ مرا در دل تو جاست،بگو

گر هست بگو،نیست بگو،راست بگو

اگر می شد.......

تو هم با من نمی مانی،برو بگذار برگردم

دلم می خواست می شد با نگاهت قهر می کردم

برایت می نویسم آسمان ابریست

دلتنگم

و من چندیست دارم با خودم با عشق می جنگم

اگر می شد برایت می نوشتم

روزهایم را و سهم چشمهایم را،سکوتم را،صدایم را

اگر می شد برای دیدنت دل دل نمی کردم

اگر می شد که افسار دلم را ول نمی کردم

دلم را می نشانم جای یک دلتنگی ساده

کنار اتفاقی که شبی ناخوانده افتاده

همیشه بت پرستم بت پرستی سخت وابسته

خدایش را رها کرده به چشمان تو دل بسته

امروز یه آهنگ جدید از گروه بلک کتس جدیدو دیدم به اسم ای داد که بد نبود دیروزم گروه بلک کتس با جام جم مصاحبه داشتن،فعلا از کامران و هومن بی خبرم

 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد.

تمام روزهای بی تو را بدون اینکه زندگی کنم زنده ام!

برای مردن در دست های تو بی قرار تر از همیشه ام

باشی و نباشی خیالی جز تو ندارم

برای مردن من نه اندوه آسمان و نه خاک زمین تنها کابوس بی بوسه ی

ندیدن تو کافیست رفتن مرا از گفتگوی گهواره بگیر

از این روست که تو را دوست دارم..

 

بیا با یکدیگر ((قایم باشک))بازی کنیم

و یکدیگر را بجوییم

اگر در قلبم پنهان شوی

یافتن تو برای من دشوار نخواهد بود

اما اگر پشت صدف ها مخفی شوی

مردم بیهوده تو را می جویند

زن می تواند صورتش را با لبخند بپوشاند

دل اندوهگین شریف است

آن هنگام که اندوهش نتواند وی را از خواندن با دل های شاد باز دارد

شناختن زن

یا گشودن راز سکوت

شبیه بیدار شدن از خوابی زیبا

برای صبحانه خوردن است

جبران خلیل جبران

کی میگه تحمل تنهایی از گدایی عشق دوست داشتنی تره؟؟رنج انتظار روح را می فرساید.

سر کلاس ریاضی بود استاد 2 خط موازی روی تخته کشید

خط پایینی یه نگاهی به خط بالایی کرد و عاشقش شد در این موقع

استاد داد زد دو خط موازی رسیدن ندارند.دو خط موازی فقط هم مسیرند!!

!! این هم یه دوبیتی جدید به سبک عریان، شاعر می گوید و نیک می گوید شرح حال دل:

زدست دیده و دل هر دو فریاد ......................... که دیدم دختری در میرداماد

دلم را برد و جسمم به جا ماند ................... که آن هم شد نصیب گشت ارشاد

از من آزرده مشو، میروم از خانه ی تو، قبل رفتن تو بدان عاشق و بی تقصیرم، تو اگر خسته ای از دست دلم حرفی نیست، امر كن تا كه بمیرم به خدا می میرم

 

شادمهر عقیلی : سبک کار خود را عوض کردم....

بی شک شادمهر عقیلی یکی از مطرح ترین ستاره های پاپ موسیقی ایران است. خواننده ای که معرف موزیک پاپ در ایران است و هواداران بسیاری را دارد .
شادمهر عقیلی زمانی که در ایران بسر میکرد جز آن دسته خواننده هایی بود که همیشه آلبوم های او را در صدر فروش ها میدیدم.و زمانی که ایران را ترک کرد خیلی ها به اون نسبت پیشرفت دادند و خیلی ها هم پسرفت.
آلبوم جدید شادمهر عقیلی به گفته خود ایشون:
زحمت زیادی برای این آلبوم کشیده شده و همیشه وقتی زحمت زیادی کشیده میشه هزینه ی زیادی رو هم میطلبه که آلبوم جدید مطمئنا
مردم خواهد نشست.به دل
در مورد آلبوم سبب سوال میشه:
آلبوم سبب تجربه بسیار خوبی بود برام که به دل بعضی ها نشست و به دل بعضی ها هم ننشست ولی در کل از آلبوم راضی هستم بالاخره هر خواننده ای باید مسیر هایی رو باید طی کنه تا کارهاش ارتقاء پیدا کنه.
باید دید هفت ترک آلبوم جدید شادمهر عزیز چگونه خواهد بود.
در مورد آهنگ هایی که قراره قبل از پخش آلبوم به طور رسمی پخش بشن سوال میکنیم که در جواب:
از هفت ترک آلبوم دو ترک قبل از آلبوم به صورت موزیک ویدئو پخش خواهد شد که آهنگ تردید پخش شده و آهنگ شیلا هم به زودی پخش میشه.(COMING SOON – 1JANUARY)

ویدئو تردید هزینه های بسیار برداشت حالا هزینه به کنار زحمت بسیاری هم داشت که جا داره از کارگردان این ویدئو تشکر ویژه کنم کارگردانی که میشه به جرات بگم فقط واسه من ویدئو درست میکنه وگرنه کارش حدودا کارگردانیه و این باعث افتخاره برای من.
شادمهر عزیز سه کار رو در این آلبوم به ما معرفی کردن که به عقیده خودش از ماندگار ترین موزیک ها خواهد بود که آمیخته ای از سنتی و پاپ هست

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:33 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

سلام امروز می خوام ایمیل هایی از دوستانم رو واستون بذارم که واسه کامران و هومن گذاشتن البته این ایمیل ها واسه من فرستاده شده که قرار بود توی این وبلاگ بذارم و این هم ایمیل های شما طرفداران کامی و هومی .راستی می خواستم یه تشکر مخصوص هم از دوست بسیار عزیزم آتوسا داشته باشم که تو این مدت واسه من کلی عکس از کامران و هومن رو ایمیل زد.

ترانه نوشته *سلام هومن جونم .میدونستی خیلی نازی من فدات بشم عزیزم مواظب خودت باش بای بای

ایدین *به نظر من هومن از البوم پاپ فادر خیلی خوشگلتر شده این ساعتشم منو کشته من عاشق یکی از انگشتراشم چون خودمم

شبیه به اونو دارم .دوستون دارم

only mansour az mansouram khabar bedid khob fadatoon eshghe mansour.

من فکر می کنم که موی کوتاه بیشتر به کامران میاد اینطور نیست بچه ها؟ولی در هر حال هومنو عشق است .نوید bad boy

آرمیتا*من به کنسرت جدید کامران و هومن رفتم و حتی با این عزیزان عکس هم گرفتم.عاشقشونم a.t

 

salam avalan kamran kheyli vasam jazabi badam hooman cheshmo abroot HARF NADARE vali nazaramam ine ke kamran ghbalan too del boro tar bood albate alanam hast vali ghablan bishtar man melikam .my love kami and hoomi

 


omidvaram darkaretoon movafaghtar az hamisheh bashid
va
Happyalways

i love you .s.h.t.b

man kheili shomaro doost daram
hooman mimiram barat
i love you all setare.saberi

خیلی گلن این دو تا به خدا آرزو می کنم که یه روزی از نزدیک ببینمشون قربونتون الی

تا دنیا دنیاس دوستون دارم امیدوارم هر کجای دنیا که باشید قلبتون ایرونی باشه و

همیشه سالم بمونین جیگرتونو *آراara.t

خب دیگه واسه امروز کافیه قربون همتون bye bye

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

سلام هزارتا سلام به همتون امیدوارم که حالتون خوب خوب باشه به بهانه ی تولد عزیزانم کامران و هومن عزیز خواستم تا به همه ی طرفداران گل این تولد ها رو تبریک بگم.تولد هومن جون تو دوم آذر و تولد کامران جون تو چهارم آذر .امیدوارم مث همیشه موفق باشن.

تولد تولد تولدت مبارک مبارک مبارک تولدت مبارک

هومن جون و کامران جون . بیا شمع ها رو فوت کن

تا ۱۰۰ سال زنده باشی

تولدت مبارک تولدت مبارکThe Best Music Centert

آهنگ جدید کامران و هومن رو با صدا ی ابی شنیدن وااااای

من که تا الان مردم و زنده شدم خیلی عالیه

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده آدم میتونه بد باشه

مگه فرشته هم بده

 

اینم متن این اهنگ زیبا تقدیم به شما

 

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟


آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


می گن دسای نازتو مهمون دستای دیگس

یه شب تو دستای منه فردا ولی جای دیگس


می گن تو راست نگفتی که تا آخرش مال منی

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگس


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


این ور و اون ور شنیدم تازگیا زیاد میری

همیشه با من نمیای با هر کی پیشبیاد می ری


نمی گی که اینجا یکی روز و شبش به فکرته

آروم و بی سر وصدا هر جا دلت می خواد می ری


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


با من غریبی می کنی هر چی می گم نمی دونی

حس می کنم خسته شدی می خوای منو برنجونی


دلم گواهی می ده تو دنبال یه بهونه ای

همش دلت می خواد بری می گم بمون نمی مونی


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


تو طول راهت نکنه قلبتو دادی به کسی

اون کیه که به جای من شبا براش دلواپسی


تو اهل اون بالاهایی اون آسمونای بلند

گفتی فقط بین همه با من یکی همنفسی


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


چند شبه دیوونه شدم نمی شه باور بکنم

با کابوس نداشتنت زندگیمو سر بکنم


شاید می خوان بین ما رو دیوار ابری بکشند

باید بشینم یه گوشه یه فکر بهتر بکنم


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


یعنی دروغه که تو رو این روزا دیدن با کسی

یا خواستی امتحان کنی عاشقیمو یواشکی؟


حق با دل من بوده یا چشم و نگاه های همه؟

باز خودمو گول می زنم با قصه های الکی


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟

آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟


دلم داره بهم می گه نگاش مث گذشته نیست

نه اون کسی که خودشو برای تو می کشته نیست


قصه عشقم اولا قصه یه فرشته بود

همون دل منو شکست حالا دیگه فرشته نیست


فرشته دل نمی شکنه اهل بهشته با وفاس

خیانت و شکستنم فقط مال ما آدماس


آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟
آدم می تونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟

 

 

 

مواظب خودتون باشید بای بای نظر فراموش نشه

+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 

سلام امروز می خوام چند تا خبر ناراحت کننده به دوستداران رپ بدم یکیش اینکه شنیدم (ا.م)ملقب به امیر تتلو رو بازداشت کردن

به خاطر اون کنسرتی که توی دبی داشته که می گن از الفاظ زشتی استفاده کرده و به محض اومدن به ایران

دستگیر شده که البته راست و دروغش پای راوی .بعد هم میگن که رضایا دیگه نمیخواد آهنگ بخونه و با عشقش یعنی موسیقی وداع کرده و شنیدم که اردلان طعمه هم دیگه نمی خواد بخونه .من که خیلی ناراحت شدم تنها رپرهایی که تو ایران به نظر من خوب میخوندن تتلو و طعمه بودن که البته رضایا پاپ می خونه که امیدوارم فقط شایعه باشه این چیزا .خب بگذریم دیروز شهره و شهرام صولتی تو طپش مصاحبه داشتن که شهرام شب پره آورده بودشون تو برنامه ی خودش یعنی دیار که خیلی باحال بود شهره جون لباساش طلایی بود مثل ملکه ی صحنه ها و داداششم یه کت مشکی پوشیده بود که خیلی بهش میومد شهره خیلی ناز شده بود خلاصه همین راستی آهنگ رضایا و طوفان رو هم گوش کنین که اسمش (برگرده)که خیلی خوشگله آهنگ تتلو و طعمه جیگیلی هم بد نیست شاده بهتون پیشنهادش می کنم .

 

میخوام یه یادداشت طنز براتون بذارم این فرق بین مردان و زنانه البته خداوکیلی خیلی راسته

 

زن: عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.
2)
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن

1)
زن: عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه
2)
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم آشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)

روز مرد

1)
زن: وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
2)
مرد: حالا اشکال نداره عزیزم، سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی میاد)

40 روز بعد از تولد بچه

1)
زن: وای مامانی بازم گرسنه هستی؟ (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی؟)
2)
مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم، راستی عزیزم شیر خشک چقدر خوشمزه است؟)

40 سال بعد

1)
زن: عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم
2)
مرد: یعنی دیگه کیک نخوریم ؟

2 ثانیه قبل از مرگ

1)
زن: عزیزم همیشه دوستت داشتم
2)
مرد: گشنمه

وصیت نامه

1)
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم و نثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!
2)
مرد: شب هفتم قرمه سبزی بدید!

اون دنیا

1)
زن : خطاب به فرشته ی مسئول: خواهش می کنم ما را از هم جدا نکنید، نه... نه... عزیزم... خدایا به خاطر من...
(
و سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت)
2)
مرد: خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

                                 

   

یک شبی در راه دوری ، گرگ پیری بر زمین افتاد و مرد ...!!

لاشه ی گندیده ی آن گرگ را کفتار خورد ...!!

در دل غار کثیفی پیر کفتار ، زمین مرگ را بوسید و خفت ...

قاصدی این ماجرا را با کرکسان زشت گفت ...!!!

جسم گند آلود کفتار را کرکسان ، غارتگران خوردند ...

لرزه بر دامان کوه افتاد ...!!!

سنگها بر روی هم هموار گشت ...

کرکسان هم جملگی مردند ....!!!

بنا به درخواست یکی از دوستای عزیزم در موردجنبش هنری کوبیسم میخواستم یکم مطلب واستون بذارم

کوبیسم cubism :

جنبش هنری که به سبب نوآوری در روش دیدن، انقلابی ترین و نافذ ترین جنبش هنری سده بیستم به حساب می آید. کوبیست ها با تدوین یک نظام عقلانی در هنر کوشیدند مفهوم نسبیت واقعیت، به هم بافتگی پدیده ها و تاثیر متقابل وجوه هستی را تحقق بخشند. جوهر فلسفی این کشف با کشفهای جدید دانشمندان- به خصوص در علم فیزیک- همانندی داشت.
جنبش کوبیسم توسط "پیکاسو" و "براک" بنیان گذارده شد، مبانی زیبایی شناختی کوبیسم طی هفت سال شکل گرفت
(1914-1907)
با این حال برخی روشها و کشفهای کوبیست ها در مکتبهای مختلف هنری سده بیستم ادامه یافتند. نامگذاری کوبیسم(مکعب گرایی) را به لویی وُسِل، منتقد فرانسوی نسبت می دهند، او به استناد گفته ی ماتیس در باره ی « خرده مکعب های براک» این عنوان را با تمسخر به کار برد، ولی بعدا توسط خود هنرمندان پذیرفته شد.
کوبیسم محصول نگرشی خردگرایانه بر جهان بود. به یک سخن، کوبیسم در برابر جریانی که رمانتیسم دلاکروا، گیرایی حسی در امپرسیونیسم را به هم مربوط می کرد، واکنش نشان داد و آگاهانه به سنت خردگرا و کلاسیک متمایل شد. پیشگامان کوبیسم مضمونهای تاریخی، روایی، احساسی و عاطفی را وانهادند و عمدتا طبیعت بیجان را موضوع کار قرار دادند. در این عرصه نیز با امتناع از برداشتهای عاطفی و شخصی درباره چیزها، صرفا به ترکیب صور هندسی و نمودارهای اشیا پرداختند. آنان بازنمایی جو و نور و جاذبه ی رنگ را – که دستاورد امپرسیونیستها بود – از نقاشی حذف کردند و حتی عملا به نوعی تکرنگی رسیدند. با کاربست شکلهای هندسی از خطهای موزون آهنگین چشم پوشیدند و انگیزشهای احساسی در موضوع یا تصویر را تابع هدف عقلانی خود کردند.
شاید مهمترین دستاورد زیبایی شناختی کوبیستها آن بود که به مدد بر هم نهادن و درهم بافتن تراز ها(پلانها)ی پشتنما نوعی فضای تصویری جدید پدید آوردند. در این فضای کم عمق، بی آنکه شگردهای سه بعد نمایی به کار برده شود، حجم وجسمیت اشیا نشان داده شد.

نمایش واقعیت چند وجهی یک شی مستلزم آن بود که از زوایای دید متعدد به طور همزمان به تصویر در آید، یعنی کل نمودهای ممکن شیء مجسم شود. ولی دستیابی به این کل عملا غیر ممکن بود. بنابراین بیشترین کاری که هنرمند کوبیست می توانست انجام دهد، القای بخشی از بی نهایت امکاناتی بود که در دید او آشکار می شد. روشی که او به کار می برد تجزیه صور اشیاء به سحطهای هندسی و ترکیب مجدد این سطوح در یک مجموعه به هم بافته بود. بدین سان، هنرمند کوبیست داعیه واقعگرایی داشت، که بیشتر نوعی واقعگرایی مفهومی بود تا واقعگرایی بصری.
کوبیسم را معمولا به سه دوره تقسیم می کنند: مرحله ی اول که آن را « پیشاکوبیسم» یا « کوبیسم نخستین» می نامند، با تجربه های مبتنی بر آثار متاخر سزان و مجسمه های آفریقایی و ایبریایی مشخص می شود این مرحله با تکمیل پرده «دوشیزگان آوینیون» اثر پیکاسو(اوایل 1907) به پایان می رسد. ساختار این پرده آغاز کوبیسم را بشارت می دهد؛ زیرا جابجایی و درهم بافتگی ترازها، تلفیق همزمان نیمرخ و تمامرخ و نوعی فضای دوبعدی را در آن می توان مشاهده کرد.

در دو سال بعدی، پیکاسو و براک همراه یکدیگر بر اساس توصیه سزان به امیل برنار مبنی بر تفسیر طبیعت به مدد احجام ساده هندسی، روش تازه ای را در بازنمایی اشیا به کار بردند و از میثاقهای برجسته نمایی و نمایش فضای سه بعدی عدول کردند.
در دومین مرحله (1912-1910) که آن را "کوبیسم تحلیلی" می نامند، اصول زیبایی شناسی کوبیسم کامل تر شد. پیکاسو و براک به نوع مسطح تری از انتزاع صوری روی آوردند که در آن ساختمان کلی اهمیت داشت و اشیای بازنمایی شده تقریبا غیر قابل تشخیص بودند. آثار این دوره غالبا تکرنگ و در مایه های آبی، قهوه ای و خاکستری بودند. به تدریج اعداد و حروف بر تصویر افزوده شدند و سر انجام اسلوب تکه چسبانی یا کلاژ به میان آمد که تاکید بیشتر بر مادیت اشیا و رد شگردهای وهم آفرین در روشهای نقاشانه ی پیشین بود

 

در مرحله سوم(1912-1914) با عنوان "کوبیسم ترکیبی" آثاری منتج ازفرایند معکوس انتزاع به واقعیت پدید شدند. دستاوردهای این دوره بیشتر نتیجه ی کوششهای گریس بود. اگر پیکاسو و براک در مرحله ی تحلیلی به تلفیق همزمان دریافتهای بصری از یک شیء می پرداختند و قالب کلی نقاشی خود را به مدد عناصر هندسی می ساختند، اکنون گریس می کوشید با نشانه های دلالت کننده ی شیء به باز آفرینی تصویر آن بپردازد. بدین سان تصویر دارای ساختمانی مستقل اما همتای طبیعت می شود و طرح نشانه واری از چیزها به دست می دهد. گریس در تجربه های خود رنگ را به کوبیسم باز آورد.
کوبیسم بر جنبشهای انتزاعگرا چون کنستروکتیویسم، سوپرماتیسم و دِ استیل اثر گذاشت. امروزه هم کوبیسم در عرصه ی هنر معاصر مطرح است و بسیاری از هنرمندان در کشورهای مختلف از مفاهیم و اسلوبهای آن بهره می گیرند.

عکاسی کوبیستی:
در عکاسی کوبیستی از نوعی کلاژ بهره می گیرند، درهم ریختن فضای واقعی توسط چسباندن عکسهای مختلف از زوایای مختلف صورت( در پرتره کوبیستی) و چیدمان تصویری با استفاده از عناصر غیر همگون برای رسیدن به مفاهیم کوبیستی. همچون دیگر سبک های عکاسی نوعی ساختار شکنی تصویری با کم و زیاد کردن عناصر اصلی تصویر با اسلوب و ساختار کوبیسم در نقاشی، می توان گفت فضای پرسپکتیوی یا فضایی که از یک نقطه دید واحد نمایان شده است.

نمونه ای عکسهای Tim Thompson عکاس کوبیست کوبیسم با همزمان کردن نقاط دید مختلف، یکپارچگی قیافه ی اشیاء را به هم می زند و به جای آن شکل«تجریدی» یا ( آبستره) را ارائه می کند. بدین معنا که عکاس کوبیست اشیاء را در آن واحد از زوایای مختلفی می بیند، اما تمامی تصویری را که دیده است به ما نشان نمی دهد. بلکه فقط عناصر و اجزایی از آنها را انتخاب و روی سطح دو بعدی تصویر می نمایاند. از این روست که یک اثر کوبیستی، مغشوش، درهم و غیر طبیعی جلوه می کند. بنابراین عکاس کوبیست که دیگر در بند یک نقطه دید واحد( مانند عکاسی رئال) نیست و می تواند هر شیئی را نه به عنوان یک قیافه ی ثابت بلکه به صورت مجموعه ای از خطوط، سطوح و رنگها ببیند. و با ترکیب این ابعاد عکس کوبیستی ارائه کند.

طنز

یادداشت یک آقا :
داشتم با ماشینم می رفتم سر كار كه موبایلم زنگ خورد گفتم بفرمایید الووو,. ، فقط فوت كرد ! گفتم اگه مزاحمی یه فوت كن اگه میخوای با من دوست بشی دوتا فوت كن . دوتا فوت كرد .
گفتم اگه زشتی یه فوت كن اگه خوشگلی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد .
گفتم اگه اهل قرار نیستی یه فوت كن اگه هستی دوتا فوت كن دوتا فوت كرد
گفتم من فردا میخوام برم رستوران شاندیز اگه ساعت دوازده نمیتونی بیای یه فوت كن اگه wWw.Best2Persian.Comمیتونی بیای دوتا فوت كن دوباره دوتا فوت كرد .
با خوشحالی گوشی رو قطع كردم فردا صبح حسابی بخودم رسیدم بهترین لباسمو پوشیدم و با ادكلن دوش گرفتم تو پوست خودم نمی گنجیدم فكرم همش به قرار امروز بود داشتم از خونه در میومدم كه :
زنم صدام كرد و گفت ظهر ناهار میای خونه؟ اگه نمیای یه فوت كن اگه میای دوتا فوت كن....

 محسن چاوشیدر مورد سورنا

سپهبد سورنا (رستم سورن پهلو) (۵۲-۸۲ پیش از میلاد) یکی از سرداران دلیر سپاه ایران در زمان اشکانیان است.
زندگی
بر پایه گفتهٔ پلوتارک [۱] «سورنا در دلیری و توانایی پیشروترین پارتی/ایرانی دوران خود بود

سورنا سردار دلیر پارتی معاصر اشک سیزدهم، ارد اول (قر. اول ق م.) وی از نظر نژاد و ثروت و شهرت پس از شاه رتبهٔ اول را داشت و بسبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری پادشاه حق داشت که کمربند شاهی را بکمر بندد. سورنا ارد را به تخت نشانید و شهر سلوکیه را متصرف شد و اول کسی بود که بر دیوار شهر مذکور بر آمد و با دست خود اشخاصی را که مقاومت میکردند بزیر افکند. وی در این هنگام بیش از ۳۰ سال نداشت، مع هذا بحزم و احتیاط و خردمندی شهره بود و بر اثر این صفات کراسوس سردار رومی را مغلوب کرد، چه نخست جسارت و تکبر کراسوس و یأسی که بر اثر بدبختیها سورنا را دست داده بود، به آسانی ویرا در دامهایی افکند که سورنا برایش گسترده بود. با وجود این ارد بجای اینکه سورنا را پاداش نیک دهد، بر او رشک برد و نابودش کرد.[۲]
سورن یكی از سرداران بزرگ و نامدار تاریخ ، در زمان اشکانیان است كه سپاه ایران را در نخستین جنگ با رومیان فرماندهی كرد و رومیها را كه تا آن زمان در همه جا پیروز بودند، برای اولین بار با شكستی سخت و تاریخی روبرو ساخت. او جوانی بود آریایی، خردمند، نیکوچهره، تنومند، دلیر، بلندبالا، با موی بلند و ظریف که پیشانیبندی به سبک ایرانیان باستان بر سر می بست . وی از خاندان سورن یکی از هفت خاندان معروف ایرانی (در زمان اشکانیان و ساسانیان) بود. سورن در زبان فارسی پهلوی به معنی نیرومند میباشد. (نمونه دیگر این واِِژه در کلمه اردیسور آناهیتا یعنی ناهید بالنده و نیرومند بکار رفته است.) از دیگر نام آوران این خاندان ویندهفرن (گندفر) است که در سده نخست میلادی استاندار سیستان بود؛ قلمرو او از هند و پنجاب تا سیستان و بلوچستان امتداد داشت. برخی پژوهشگران او را با رستم دستان قهرمان حماسی ایران یکی میدانند. ذکر نام رستم در منظومه پهلوی اشکانی درخت آسوریک ارتباط او را با اشکانیان نشان میدهد.
ژولیوس سزار (Julius)، پومیه (Pompee) و كراسوس (crassus) سه تن از سرداران و فرمانروایان بزرگ روم بودند كه سرزمینهای پهناوری را كه به تصرف دولت روم در آمده بود، به طور مشترک اداره می كردند. آنها در سوم اكتبر سال 56 پیش از میلاد در نشست لوكا (Luca) تصمیم حمله به ایران را گرفتند.
كراسوس فرمانروای بخش شرقی کشور روم آن زمان ، یعنی شام (سوریه) بود و برای گسترش دولت روم در آسیا، سودای چیرگی بر ایران، دستیابی به گنجینه های ارزشمند ایران و سپس گرفتن هند را در سر می پروراند و سرانجام با حمله به ایران این نقشه خویش را عملی ساخت. وی فاتح جنگ بردگان و درهم کوبنده اسپارتاکوس سردار قدرتمند انقلاب بردگان بود.
كراسوس (رییس دوره ای شورا) با سپاهی مركب از42 هزار نفر از لژیونهای ورزیده روم كه خود فرماندهی آنان رابرعهده داشت به سوی ایران روانه شد و ارد (اشك13) پادشاه اشكانی ،سورن سردار نامی ایران را مامور جنگ با كراسوس و دفع یورش رومی ها كرد. نبرد میان دو كشور در سال 53 پیش از میلاد در جلگه های میانرودان (بین النهرین) و در نزدیكی شهر حران یا كاره (carrhae) روی داد. در جنگ حران، سورن با یك نقشه نظامی ماهرانه و بهیاری سواران پارتی كه تیراندازان چیره دستی بودند، توانست یك سوم سپاه روم را نابود و اسیر كند. كراسوس و پسرش فابیوس Fabius (پوبلیوس) دراین جنگ كشته شدند و تنها شمار اندكی از رومی ها موفق به فرار گردیدند.
روش نوین جنگی سورن، شیوه جنگ و گریز بود. این سردار ایرانی را پدیدآورنده جنگ پارتیزانی (جنگ به روش پارتیان) در جهان میدانند. ارتش او دربرگیرنده زره پوشان اسب سوار، تیراندازان ورزیده، نیزه داران ماهر، شمشیرزنان تکاور و پیاده نظام همراه با شترهایی با بار مهمات بود.
افسران رومی درباره شكستشان از ایران به سنای روم چنین گزارش دادند: سورن فرمانده ارتش ایران در این جنگ از تاكتیك و سلاحهای تازه بهره گرفت. هر سرباز سوار ایرانی با خود مشك كوچكی از آب حمل میكرد و مانند ما دچار تشنگی نمیشد. به پیادگان با مشكهایی كه بر شترها بار بود ، آب و مهمات می رساندند. سربازان ایرانی به نوبت با روش ویِِژه ای از میدان بیرون رفته وبه استراحت می پرداختند. سواران ایران توانایی تیر اندازی از پشت سر را دارند. ایرانیان كمانهایی تازه اختراع كرده اند كه با آنها توانستند پای پیادگان ما را كه با سپرهای بزرگ در برابر آنها و برای محافظت از سوارانمان دیوار دفاعی درست كرده بودیم به زمین بدوزند. ایرانیان دارای زوبین های دوكی شكل بودند كه با دستگاه نوینی تا فاصله دور و به صورت پی درپی پرتاب می شد. شمشیرهای آنان شكننده نبود. هر واحد تنها از یك نوع سلاح استفاده می كرد و مانند ما خود را سنگین نمی كرد. سربازان ایرانی تسلیم نمیشدند و تا آخرین نفس باید می جنگیدند. این بود كه ما شكست خورده، هفت لژیون را به طور كامل از دست داده و به چهار لژیون دیگر تلفات سنگین وارد آمد.
جنگ حران كه نخستین جنگ بین ایران و روم به شمار می رود، دارای اهمیت بسیار در تاریخ است زیرا رومی ها پس از پیروزی های پی درپی برای اولین بار در جنگ شكست بزرگی خوردند و این شكست به قدرت آنان در دنیای آن روز سایه افكند و نام ایران را بار دیگر در جهان پرآوازه كرد و نام دولت پارت و شاهنشاهی اشکانی را جاودانه ساخت.
همانگونه كه دولت بزرگ هخامنشی در مرزهای خود در باختر برای نخستین بار با گسترش و کشورگشایی یونان برخورد کرد و پیشرفت یونان را در شرق و آسیا متوقف گردانید، دولت جهانگیر روم نیز در پیشرفت مرزهای خود در خاور، با سد قدرتمند ایرانی روبرو شد و از آن زمان به بعد گسترش و توسعه آن دولت در آسیا، پایان پذیرفت. پس از پیروزی سورن بر كراسوس و شكست روم از ایران، دولت مرکزی روم دچار اختلاف شدید شد. پس از این جنگ نزدیك به یك قرن، رود فرات مرز شناخته شده بین دو كشور گردید و مناطق ارمنستان، ترکیه، سوریه، عراق تبدیل به استانهایی از ایران گردیدند. رومیها برای جلوگیری از شكست های آینده و به پیروی از ایرانیان ناچار شدند ، به وجود سواره نظام در سپاه خود توجه بیشتری بنمایند.
بد نیست یادآوری شود که سورن پس از شاه مقام اول کشور را داشت؛ وی ارد را به تخت سلطلنت نشانید و به سبب نجابت خانوادگی در روز تاجگذاری شاهنشاه ایران کمربند شاهی را به کمر پادشاه بست. او به هنگام گرفتن شهر سلوکیه نخستین کسی بود که برفراز دیوار دژ شهر برآمد و با دست خود دشمنانی را که مقاومت میکردند به زیر افکند. سورن در این هنگام بیش از 30 سال نداشت.
اما شوربختانه سورن هیچ بهره ای از پیروزی بزرگ خود نبرد. ارد شاهنشاه اشکانی ناجوانمردانه بجای قدردانی، سپهسالار دلاور ایرانی را به شهادت رساند؛ پس از این رویداد ناگوار ارتش ایران دچار ضعف گردید و دیگر نتوانست در خاورمیانه و شام پیشروی نماید و در برابر روم تنها به مقاومت و دفاع پرداخت

 

 

اینم یه داستان نسبتا کوتاه و زیبا ازسید محمد حسین نواب

بُرد را وسط راه رو گذاشته‌اند و همه گِردش جمع شده‌اند. به زحمت خودم را جلوی بُرد می‌کشم تا بهتر ببینم. کلی بالا و پائین می‌کنم که کلاس‌ها با هم تلاقی نداشته باشد. برگه چرک‌نویس را از اسم استادها و ساعت کلاس‌ها پر می‌کنم. پاک قاطی کرده‌ام. خانمی بچه‌اش را بغل کرده. بچه گریه می‌کند و نمی‌گذارد مادر به بُرد نزدیک شود. می‌گویم: کاش سارا هم… و بعد می‌گویم: حالا زود است. همه فشار می‌دهند و تمرکزم را از دست می‌دهم. دنبال کاغذ تمییزی می‌گردم و از اول شروع می‌کنم. این بار کلاس‌هایی را که مهم است می‌نویسم و بعد بقبه کلاس‌ها را بین برنامه جا می‌دهم. ورودی‌های امسال مرتب سؤال می‌کنند کدام استاد بهتر است؟ کی آخر ترم تحقیق می‌خواهد؟ همه‌شان دنبال استادی می‌گردند که حضور و غیاب نکند. امروز اولین روز انتخاب واحد است و در واقع شلوغ‌ترین روز. برنامه کلاس‌هایم را تقریبا کامل کرده‌ام. صف انتخاب واحد تا بیرون از اتاق آموزش کشیده شده. همه با هم مشغول حرف زدن هستند. دو تا دختر قبل از من ایستاده‌اند. یکی‌شان با صدای خروسی‌اش بلند بلند برنامه‌اش را می‌خواند و دومی هم زیر لب چیزی می‌گوید. یاد سارا می‌افتم؛ گفت امروز نمی‌روم. خیلی شلوغ است. راست گفت امروز غلغله است. سارا از شلوغی متنفر است. پشت سری‌ام فشار می‌دهد و تنه‌ام می‌خورد به جلویی. عذرخواهی می‌کنم ولی مثل این که مقبول نمی‌افتد. بعد از نیم ساعت نوبت من می‌رسد. آقایی که پشت میز نشسته کارمند جدید است. من را نمی‌شناسد. ابرو هایش را در هم کرده: -«شماره دانشجویی» از روی کارت شماره‌ام را می‌خوانم. -«اسم»؟ -«مهراب کاوه» چند لحظه طول می‌کشد تا سرش را از پشت کامپیوتر بالا بیاورد. نگاه که می‌کند می‌فهمم که باید واحدها را بخوانم. مبانی اخلاقی ارسطو گروه 2 استاد کاوه، زبان تخصصی گروه‌5 استاد سعیدی، فلسفه علم گروه 1 استاد کیوان، فیلسوفان انگلیسی گروه 2 استاد شیوایی. ساکت می‌شوم. کارمند بی آن که نگاهم کند می گوید: «اولین نفری که تلاقی نداره». و بعد هم جمله‌ای که متوجه نمی‌شوم. منتظر بقیه حرف‌هایش نمی‌شوم. خدا را شکر هیچ کدام از کلاس‌ها پر نشده بود. ترم قبل روز آخر ثبت نام کردم همه کلاس‌ها بد موقع افتاد. زود از اتاق می‌زنم بیرون. آخر راه‌رو، دوستان سارا جمع شده‌اند. محل‌شان نمی‌گذارم و رد می‌شوم. عجیب است امروز هیچ کدام از بچه‌های گروه‌مان را ندیدم. 2 کتاب‌فروشی روبروی دانشگاه،‌ کرکره‌ی مغازه‌اش را هل می‌دهد بالا. ساعت 9 صبح است. افسر راهنمایی مرد مسافرکش را جریمه می‌کند. مسافرکش التماس می‌کند اما فایده‌ای ندارد. به دانشکـده کـه می‌رسم ماشین بابا را می‌بینم. برای پاسخ دادن به حس کنجکاوی توی ماشین سرک می‌کشم. بـرگ‌های درختان زیر پا قرچ و قروچ می‌کند. وارد دانشکده می‌شوم. روی بُرد اسم استادها و شماره کلاس‌ها را نوشته‌اند. «مبانی اخلاقی ارسطو، استاد کاوه کلاس 7» خوشحال نمی‌شوم. خاطره‌ی بدی از این کلاس دارم. سرم را بالا نمی‌آورم. تند راهم را می‌کشم و می‌روم. به آخر راه‌رو که می‌رسم، دست راست کلاس شماره 7 است. از سر و صدا می‌فهمم که بابا نیامده است. کلاس‌های کارشناسی ارشد هفت‌هشت نفر هستند ولی سر و صدا بیشتر از این‌ها است. وارد کلاس می‌شوم. تک و توک بچه‌های ترم قبل هستند. آهسته سلام می‌کنم. حمید هم از آن طرف کلاس آرام جوابم را می‌دهد. لب‌خوانی می‌کنم. تابلوی کلاس بر خلاف بقیه تابلوها وایت‌بُرد است.حتما وقتی استاد بیاید ماژیک نیست و یکی باید برود از خدمات آموزشی بگیرد. بابا وارد کلاس می‌شود؛ با 10 دقیقه تاخیر. حتما توی خانه روی شوخی اعتراض می‌کنم. کتابش را هم آورده است. باید حدس می‌زدم از روی چه کتابی درس می‌دهد. ردیف جلو نشسته‌ام. سرش را بلند نمی‌کند و حضور و غیاب می‌کند. برای اولین بار اسمم را کامل می‌خواند. خودش هم جا می‌خورد. نمی‌دانست این ترم با او درس گرفته‌ام. درباره ارسطو صحبت می‌کند و این‌که علم اخلاق ارسطو خیلی ارزشمند است. شروع می‌کند به درس اخلاق گفتن و نصیحت کردن. مثل وقتی که زن نداشتم و شیطنت می‌کردم. «حالا که مشغول کتاب ارسطو شدید و ارسطو را به عنوان استاد اخلاق انتخاب کردید باید اخلاق‌تان فرق کند. همه باید بفهمند از پدر و مادر و همسر گرفته تا راننده تاکسی و بقال و نانوا؛ حتا مردمی که کنار شما راه می‌روند. باید اختیارتان رو بدهید دست ارسطو تا شما رو به بالاترین درجات نیک‌بختی برساند». با خودم فکر می‌کنم نیک‌بختی یعنی چه؟ «جامعه وقتی اختیار خودش رو به ارسطو داد. وقتی ارسطو پشت فرمان ماشین انسانیت بشیند. این ماشین مقصدی به جز نیک‌بختی ندارد. خلاصه این که باید اختیارمان رو بدهیم دست ارسطو و افلاطون. نباید اگر با مشکلی رو به رو شدیم صورت مسئله رو پاک کنیم. باید از ارسطو کمک بگیریم. باید خودمان را اصلاح کنیم.» اختیارم را بدهم دست بابا یا عقل خودم. یکی از دانشجوها دستش را بلند می‌کند و سؤال می‌کند: -« مگر ارسطو و افلاطون عقل کل هستند که اختیار خودمان رو بدهیم دست این‌ها؟!» بابا خوشش نمی‌آید. جوابش را درست نمی‌دهد و سرسری رد می‌شود. دانشجو راضی نمی‌شود. اعتراض می‌کند. از اعتراضش ناراحت می‌شوم. مجبورم ساکت بنشینم. با خودم فکر می‌کنم چرا بابا جوابش را درست نداد. می‌گویم شاید بابا سؤالش را متوجه نشد وبعد زود جواب خودم را می‌دهم «سؤال که واضح بود». می‌گویم: شاید بابا صورت مسئله را پاک کرد. دختری با چادر مشکی، دستش را بلند می‌کند. بابا محل نمی‌گذارد. بلند بلند از روی کتاب می‌خواند: «(علم اخلاق) ارسطو آشکارا غایت‌انگارانه است. او با عمل سر و کار دارد، نه عمل فی نفسه، صرف نظر از هر ملاحظه دیگری، حق و درست است بلکه با عملی که به خیر انسان رهنمون می‌شود. هرچه به حصول خیر یا غایت او منجر شود از جهت انسان، عملی «صحیح و درست» خواهد بود و عملی خلاف نیل به خیر حقیقی او باشد عملی «خطا و نادرست» خواهد بود.» از خودم می‌پرسم «خیرِحقیقی» یعنی چه؟ بغل دستی‌ام دستش را بلند می‌کند. می‌پرسد: «استاد! خیر حقیقی از نظر ارسطو یعنی چه؟» بابا از پشت تریبون بلند می‌شود وبا لحنی ناراحت می‌گوید: «از دانشجوی فوق‌لیسانس بعید است. خیر ِحقیقی یعنی خیرِحقیقی.» دوباره می‌نشیند پشت تریبون و به خواندنش ادامه می‌دهد. با خودم می‌گویم واقعا این قدر روشن است؟! 3 دانشگاه از آن حالت مردگی تابستان در آمده. دربان دانشکده از اتاقک بیرون می‌آید و سلام می‌کند. می‌داند من پسر آقای کاوه هستم. استخوان‌های زیر کتفم تیر می‌کشد. ماشین‌ها کیپ هم پارک کرده‌اند. خانمی می‌خواهد ماشینش را پارک کند. دنده عقب می‌گیرد و دوباره می‌رود جلو. دنده‌عقب می‌گیرد و دوباره جلو می‌رود. دنده‌عقب می‌گیرد و دوباره می‌رود جلو. دربان می‌آید و فرمان می‌دهد. خانم دنده عقب می‌گیرد و بین دو ماشین جاگیر می‌شود. درب دانشکده را که باز می‌کنم هُرم گرما می‌زند توی صورتم. دماغم گرم می‌شود. آخر راه‌رو دست راست. هنوز بابا نیامده است. کنار حمید می‌نشینم. سلام می‌کنم می‌پرسد: «کجایی؟ چند وقته کم‌پیدایی. البته حق داری بابات برات حاضری رد می‌کنه.» می‌گویم: «تو که بابام رو می‌شناسی؛ به من هم رحم نمی‌کنه.» می‌گوید: «پس مواظب باش. یه جلسه دیگر غیبت کنی حذف می‌شی‌ها!» سارا سرک می‌کشد توی کلاس. از جایم بلند می‌شوم و می‌آیم دم در می‌پرسم کاری داری می‌گوید: «مگه دوشنبه‌ها کلاس داری؟» می‌گوید: «اگه می‌دونستم صبر می‌کردم باهم بیاییم.» عقب ایستاده است؛ مثل آن وقت‌ها که تازه با هم آشنا شده بودیم. اولین بار سر کلاس زبان عمومی بود که با هم صحبت کردیم. می‌پرسد: «بخاری را خاموش کردی؟» یکی از دخترهای کلاس از راه می‌رسد. مثل این‌که با سارا دوست است. خداحافظی می‌کنم و می‌آیم سر جایم می‌نشینم. دو نفری بلند بلند می‌خندند. بابا از راه می‌رسد و دختره روسری‌اش را درست می‌کند. بابا و سارا احوال‌پرسی می‌کنند. تند تند حضور و غیاب می‌کند. به هیچ کس نمی‌گوید ماژیک بیاور. کتاب را باز می‌کند و شروع به خواندن می‌کند. حمید می‌گوید: « چرا بابات این‌قدر بی‌حوصله است؟» خوشم نمی‌‌آید. «خیر غایت همه امور است لیکن بر حسب فنون یا علوم مختلف خیرهای گوناگونی وجود دارد. بدین ترتیب غایت فن پزشکی تندرستی است و غایت دریانوردی مسافرت سالم، غایت فن تدبیر منزل جمع ثروت است.» از خودم می‌پرسم انسانیت غایت چه علمی است. دستم را بلند نمی‌کنم چون مطمئنم استاد جوابم را نمی‌دهد. دوست سارا آخر کلاس سرش را گذاشته روی دستانش و خوابیده. امشب حتما باید از ویدئو کلوپ چند تا فیلم هندی برای سارا بگیرم. چند وقت است می‌گوید و یادم می‌رود. اول کتاب می‌نویسم فیلم. راستی چرا سارا این قدر فیلم هندی دوست دارد؟ این کارش به دانشجوی رشته فلسفه نمی‌آید. صدای یکی از دانشجوها بلند شده است. بابا هم دستش را لبه تریبون گذاشته و تکیه‌اش را داده است به دیوار. استاد داد می‌زند: «جواب منو بده. صورت مسئله رو پاک نکن. تو به من بگو غایت خود علم اخلاق چیه؟ تا جوابت رو بدم.» دانشجو زبانش گرفته است. استاد می‌گوید: «اگه جوابی نداری تمومش کن.» و بی‌چاره می‌نشیند. این پنجمین سؤالی است که استاد امروز جواب نمی‌دهد. با خودم می‌گویم کاش ارسطو از طرز برخورد با دانشجو هم صحبت می‌کرد. آیینه دختر از دستش می‌افتد. دو سه نفر بر‌می‌گردند و نگاهش می‌کنند. چانه مقنعه‌اش را درست می‌کند. استاد ادامه می‌دهد: «لیکن به سختی می‌‌توان ارسطو را به کوشش برای یک اخلاق اولی و قبلی ِ محض و قیاسی یا اخلاقی که از طریق برهان هندسی قابل اثبات است متهم کرد. به علاوه، اگر چه ما می‌توانیم دلائل و شواهد ذوق انسانی آن عصر را…» خاطره‌هایم را مرور می‌کنم: «کلاس دوم دبستان که بودیم کتاب‌های‌مان را باز می‌کردیم و معلم از رو می‌خواند.» استاد محکم کتابش را می‌بندد. 4 سارا داد می‌زند: «تلفن با تو کار داره.» بعد از شش ساعت این اولین جمله‌ای است که با من صحبت می‌کند. عروسک‌هایش را وسط حال ولو کرده. بعضی وقت‌ها که دلش می‌گیرد این کار را می‌کند. پرده‌ها را هم کنده است تا بشورد. از توی پنجره، خانه آقای یوسفی را می‌بینم. دستی وسط قاب عکس روی دیوار مشغول دعا کردن است. با خودم می‌گویم غایت دعا کردن چیست؟ سارا پشتش را به من می‌کند و از کنارم رد می‌شود. آقای رحیمی از انتشارات است. جمعه هم آدم را راحت نمی‌گذارد. یادم به شکم برآمده آقای رحیمی می‌افتد و دستی روی شکمم می‌کشم. از نگاه سارا می‌فهمم که می‌خواهد بداند کی بود. می‌گویم: «آقای رحیمی بود از انتشارات ،کاری…» سارا سرش را بلند نمی‌کند. می‌خواهد به من بفهماند برایش اهمیتی ندارد. سارا می‌گوید چند روزی است اخلاقم عوض شده. می‌گوید محلش نمی‌گذارم و همه‌اش توی لاک خودم هستم. ناراحت است که حتما موضوعی هست و می‌خواهم به او نگویم. فکر می‌‌‌کند اعتمادم به او کم شده است. خیال می‌کند که اشتباهی کرده است و من می‌خواهم توی روی خودم نیاورم. صدای گریه زنی که به شوهرش التماس می‌کند حواسم را پرت می‌کند. می‌گویم: «گریه کردن غایت چه علمی است؟» می‌روم توی هال می‌نشینم. دستم را آویزان گردن سارا می‌کنم. محو نگاه کردن فیلم هندی است و محل نمی‌گذارد. بلند می‌شوم. کنار پنجره می‌آیم. مادر آقای یوسفی را می‌بینم؛ مثل اردک راه می‌رود. خنده‌ام نمی‌گیرد. بر می‌گردم پشت میزم. ریش‌های پائین لبم را لای دندان‌هایم گاز می‌گیرم. سرم گیج می‌رود. فکر می‌کنم اگر الآن یک لیوان آب روی سرم بریزد مثل بخاری جلیز و ولیز می‌کنم. ته گلویم می‌سوزد. پشت زیرپوشم خیس شده است. انگار آتش غضب لباس‌هایم را هم سوزانده است. کتاب‌ها را هل می‌دهم آن طرف و سرم را روی میز می‌گذارم. مگر می‌شود آدم نسبت به پدرش این قدر بد قضاوت کند. خُب استاد با سوادی هست که هست. شاید دلش نمی‌خواهد همه‌ی علمش را سر کلاس بیرون بریزد. اصلا تقصیر ارسطو است. اگر یک خط توی کتابش نوشته بود استاد نباید به درس دادن، مادی نگاه کند پدر هم مادی نگاه نمی‌کرد و سر کلاس بیشتر انرژی صرف می‌کرد. با خودم دعوایم می‌شود «آدم که با پدرش این قدر بی‌ادبانه حرف نمی‌زند!» همیشه وقتی مطالعه‌ام خیلی طول می‌کشید سارا یک فنجان چای پر رنگ برایم می‌آورد. اما چند روز است که از چایی خبری نیست. کاش بابا صادق بود و به بچه‌ها می‌گفت که من بلدم ولی جواب شما را نمی‌دهم. یا بهتر بود بگوید می‌ترسم اگر همه چیز را به شما بگویم زیادی با سواد ‌شوید و از من مشهورتر شوید. یا می‌گفت من از جوان با سواد بدم می‌آید؛ چون جوان با سواد خطری است برای فرصت شغلی پیرمردها. یک چیزی ته دلم می‌گوید: «این چه مزخرفاتی است سرهم می‌کنی؟!» شاید وجدانم باشد. نگاهم می‌افتد به قفسه کتاب‌ها. یک جلد از کتاب‌های «کاپلستون»م نیست. یادم نیست به کی داده‌ام. شاید اگر بابا یک دور نوار درس‌‌هایش را گوش می‌داد عوض می‌شد و کلاسش از روخوانی به مبانی اخلاق تبدیل می‌شد. شاید هم من به خاطر این‌که برایم غیبت رد کرده است عصبانیم و این جوری قضاوت می‌کنم. من چقدر پسر ناسپاسی هستم. کاش ارسطو گفته بود پسر نباید ناشکری کند. سارا در اتاق را باز می‌کند و می‌آید تو. لیوان آبی دستش است، می‌گذارد روی میز. لیوان را برمی‌دارم و سر می‌کشم. لیوان را که می‌گذارم روی میز نصفه شده است. خیسی ته لیوان روی میز برق می‌زند. می‌نشیند روی زمین. برای اولین بار است که سارا کوتاه آمده و پاپیش گذاشته. یک چیزی ته دلم قلقلکم می‌کند که اذیتش کنم. می‌گوید: «حتما باید گریه کنم که بهم توجه کنی؟ یک هفته است نه حرف می‌زنی نه می‌گویی چِت شده. نه محل می‌گذاری. سر موقع هم که نمی‌خوابی. صبح هم بیدارم نمی‌کنی. تنها می‌روی دانشگاه. باورکن برایم فرق نمی‌کند با تاکسی بروم دانشگاه یا ماشین تو. فقط می‌خواهم با تو باشم. یادم می‌افتد که جلد پنجم کاپلستون را سارا امانت داد به یکی از دوستانش. می‌گوید: «یک هفته است از خانه بیرون نرفتیم. مامان‌اینا فکر می‌کنند اتفاقی افتاده که اون‌جا نمی‌ریم. خُب بگو چی شده من بدونم. اگه من کاری کردم عذرخواهی می‌کنم.» بقیه لیوان را سر می‌کشم. وسط حرف‌هایش می‌گویم متشکر. با دستش دانه اشک روی کتاب را پاک می‌کند. انگار دلم پنج تا پله را یکی می‌کند و محکم می‌خورد زمین. می‌گوید: «اگر غریبه‌ام بگو که بدانم.» این جمله‌ای است که همیشه من به سارا می‌گفتم. می‌گویم: «غریبه چیه عزیزم من هم دارم دیوانه می‌شم من هم می‌دانم چه کار زشتی می‌کنم که به تو نمی‌گم چه مرگیم شده. من هم می‌دانم اخلاقم سگی شده است ولی باور کن این‌ها هیچ ربطی به تو ندارد. همه‌اش تقصیر بابا است. بابا که نه، ارسطو و بابا. از وقتی این 3 واحدی لعنتی را گرفتم. چند جلسه که گذشت فهمیدم که این استاد با پدر من خیلی فرق می‌کند. احساس کردم استاد دوست ندارد به هیچ کدام از سؤال‌ها جواب بدهد. احساس کردم استاد فقط روخوانی می‌کند و می‌رود. آخر ترم امتحانش را از روی کتاب خودش می‌گیره که کتابش ده تا بیشتر فروش کنه. فهمیدم استاد ما با استاد کاوه، استاد معروف فلسفه اخلاق خیلی فرق می‌کند. فهمیدم استاد حرف‌های ارسطو را بیشتر از عقل و دینش قبول دارد. استاد ارسطو را حفظ کرده ولی نفهمیده.» نمی‌دانم چرا سارا اشک می‌ریزد. از این‌که این حرف‌ها را به سارا زده‌ام احساس گناه می‌کنم. سارا می‌گوید: «آدم درباره پدرش این جوری حرف نمی‌زنه!» حق دارد. اگر من هم جای او بودم همین را می‌گفتم. -:«من که پدر شوهرم رو دوست دارم حاضر هم نیستم اراجیف تو رو گوش کنم.» -: «پس یادت باشه هیچ وقت با اون درس نگیری.» سارا راست می‌گوید «آدم درباره‌ی باباش …» ساعت دوازده شده. برنامه شبکه 3 می‌افتد روی شبکه 2. روی تخت دراز کشیده‌ام. بد جوری هوس پرتقال کرده‌ام. اگر فردا صبح مغازه‌ها باز بودند حتما 3 کیلو پرتقال می‌خرم. راستی یادم باشد نان هم بخرم. 5 انگار باهواپیما رفته باشم بین ابرها. هوا گرفته است. ساعت 8 صبح است. از خانه می‌زنم بیرون. سنگکی شلوغ نیست. صبح‌های جمعه مردم می‌خوابند. همه‌جا خلوت است. میوه‌فروشی هم بسته است. مادر آقای عسگری هم یک نان دستش گرفته. بیشتر شبیه مرغابی را می‌رود تا اُردک. خنده‌ام می‌گیرد. به زحمت جلوی خودم را می‌گیرم. سلام می‌کنم. به سارا سلام می‌رساند. چهار طبقه پله را یک نفس بالا می‌روم. آرام وارد خانه می‌شوم. سارا خواب است. عروسک‌ها هنوز وسط هال پخش هستند. سفره را باز می‌کنم. نان را می‌گذارم لای سفره. در یخچال را باز می‌کنم. دنبال کره می‌گردم نیست. پنیر هم نداریم. مربا را وسط سفره می‌گذارم. آرام سارا را بیدار می‌کنم. دست و صورتش را می‌شورد. کنارم می‌نشیند. لبخند می‌زند. می‌گوید: «حضرت فیلسوف! با قضیه بابا و ارسطو چه کردید؟» می‌خندم و می‌گویم: «صورت مسئله را پاک کردم.» قهقهه می‌زند. لای خنده‌اش می‌گوید: «به همین راحتی!» می‌گویم: «راحت‌تر از این.» قیافه جدی به خودش می‌گیرد و می‌گوید: «در هر صورت من ترم بعد با بابا درس می‌گیرم.» نان هنوز داغ است. بعد از کلی اصرار اجازه می‌دهد یک لقمه بگذارم دهانش. دهانش را که باز می‌کند می‌فهمم لقمه را خیلی بزرگ گرفته‌ام. مربا از لای لقمه می‌ریزد روی لباسش.

ارسطو پشت فرمان

 

مرسی از نظرات خوشگلتون بدرود عزیزان

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 1:55 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا | 
128  ( سرور اول )

Shabe Shekar

OGG 56

Shabe Shekar

 

MP3 128  ( سرور دوم )

Shabe Shekar

OGG 56

Shabe Shekar

 

MP3 128  ( سرور سوم غیر مستقیم )

Shabe Shekar

OGG 56

Shabe Shekar

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط آترا-آتوسا |